ایلیاایلیا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

ایلیا عشق مامان الی

کارهای جدید سامیار 2

      سامی ،مامان جون این  روزها حسابی جیگر شدیا   * از بیرون که برمیگردی ، همون جلو در پاهای کوچولوت رو    میگیری بالا و میگی در در (یعنی کفشم رو دربیارین)   بعد هم تا کفشت در اومد پشت سر هم میگی جو   جو (یعنی   جوراب منو در بیارین)       * وقتی یکی عطسه میکنه، میخندی و تو هم الکی عطسه میکنی   * از هر بلندی که پیدا میکنی میگی دو دو(2) بعد میپری پایین   * اتل متل رو یاد گرفتی ،میزنی رو پات میگی اتل اتل   * زیر پتو ق...
29 مرداد 1390

18 ماهگی

                                   سامی جوووووووووووووووون   18 ماهگیت مبارک   سامی نفسم، مامان این روزا استرس واکسن 18 ماهگیت رو    داره ،منتظره که از بهداشت تماس بگیرن تا مامی مرخصی   بگیره و تو رو ببره برا واکسن .خدا کنه تب نکنی مامانی،    آخه میگن واکسن سختی هست. راستی سامی، دیشب برا اولین    بار  بیرون از خونه...
29 مرداد 1390

واکسن 18 ماهگی

  سامی عزیزم،مامان 2 روزه که مرخصی گرفته به خاطر     واکسن شما الهی بمیرم واست حسابی از پا افتادی،خیلی درد کشیدی الان     2  روز میگذره ولی هنوز نمیتونی خوب راه بری.شب اولم  حسابی  طب کردی .حتی نمیتونستی بشینی عزیزم شب اول با اون حال و روزت 1 کلمه جدید یاد    گرفتی؛پیتزاااااااااااااااااااااا   سامیار جووووووووووووووووونم   عاشقتمممممممممممممممممم، الهی همیشه سالم وخندون باشی پسرم   ...
29 مرداد 1390

ارشیا کوچولو

  خبر    خبر * * * ارشیا تربچه پسر دایی من که 3 ماه از من کوچکتره ،   نی نی وبلاگی شد   http://arshiya_shadmani.niniweblog.com/      دوست جونا بهش سر بزنید آخه اونم مثل من نفس مامان الی    هست........   ...
29 مرداد 1390

بازم شعر

  سلام دوست جونااااااااااااااااااااااااااااااااا مامان الی کلی شعر جدید تو بخش شعر قبلی گذاشته حتما" ببینید ...
29 مرداد 1390

روزی که وجودت را با تمام وجود احساس کردم

عزیز دلم‌،روزی که مامان جواب آزمایش رو  گرفت با تمام وجودش تو رو احساس کرد واز  خوشحالی چشماش پر از اشک شد ،بابایی ومامان جون ودایی اشکان ازشنیدن خبر وجود تو  از خوشحالی بال در آوردن وخونه ما غرق  شادی  شد .....   ...
27 مرداد 1390

تولد 1 سالگی سامیار

سامی کوچولوی من یک ساله شده                             وای خدای من چه زود گذشت ،چه لحظه های تلخ وشیرینی رو من  وسامی تجربه کردیم، از  استرس روز تولد سامی تا لحظه شیرین  اولین دیدار که تو رو تو بغل من گذاشتن  ، از اون واکسن زدنها وشب تب کردنهای سامی  تا خنده ها وذوق کردنهای قشنگ سامی،  از اون دل دردهای لعنتی تا دست دستی و سر سری کردنهای سامی ملوس مامان ، از اون بستری شدنت تو بیمارستان که مامان  نص...
27 مرداد 1390

نوروز 90

سامیار جون این دومین بهاری است که با  ماهست     اما امسال را نتونستیم با هم جشن بگیریم چون چند  روز قبل از عید دایی رضا (دایی مامان)رو از  دست دادیم .امسال عید خونه مامان جون پر از غم وغصه بود   سامیار جون دایی تو رو خیلی دوست داشت وهمیشه سامی صدات میکرد       بیا دعا کنیم که روحش شاد باشه           ...
27 مرداد 1390

اولین باری که سامیار به آرایشگاه رفت

سامیار  7 ماهه بود که قرار شد براش آش دندان درست کنیم ، خواستیم شب خونه دایی آرش جمع بشیم،  برا همین سامیار با مامان جون ومامان الی رفت آرایشگاه همون جای که دایی  اشکان 22 سال پیش با مامان جون رفته بود البته پسر اون  آقای قبلی بود.خلاصه که سامیار راحت وآروم نشست وآقاهه  موهاشو خوشگل کرد ...
27 مرداد 1390